وقتي سوار اتوبوس شدم متوجه مرد سالخورده اي شدم كه در ميان ازدحام فوق العاده جمعيت راهي از ميون جمعيت باز كرد و پياده شد.
ياد دوراني ۷-۸ ساله كه هر روز از اتوبوس استفاده مي كرد افتادم. اون موقعا قبل از اينكه روي صندلي اتوبوس هاي شركت واحد تكيه بزنم كاملا" مطمئن مي شدم كه هيچ مردي حتي با تعداد بسيار اندكي از موهاي سفيد در تمامي اتوبوس سرپا نباشد. به خاطر همين توي اين دوران به ندرت روي صندلي اين اتوبوس ها نشستم. وقتي پيرمرد پياده شد و توي صورتش دقت كردم متوجه شدم كه اين پدر منه كه داره تند تند نفس نفس مي زنه. (البته پدرم با توجه به ازدحام جمعيت متوجه من نشد) پدري كه با وجود عمل قلب باز هنوزم صادقانه تلاش مي كنه...
قلبا" ناراحت شدم. نمي دونم چي بگم. آيا مردم ما عوض شدن يا چي. در يك كلام بگم در اعتبار اين شعر عميقا" شك كردم:
تو نيكي مي كن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز...آيا امروز بيابان من نبود؟
