صادق هدایت یکی از نوابغ نویسندگی قرن اخیرمان بوده است. به اعتقاد حقیر ذکاوت هدایت به حدی بوده که با تحلیل حوادث و رخدادهای جامعه قدرت پیش بینی تاریخ را داشته است. داستان کاروان اسلام طنز تلخی است که پس از حدود نیم قرن با شباهت غریبی به وقوع پیوست.
"طلب آمرزش" از مجموعه سه قطره خون حکایت زنی است به اسم "عزیز آقا" که به همراه "مشدی رمضان" و "گلین خانم" راهی کربلا شده است. عزیر آقا زنی نازا بوده که خود برای شوهرش به اسم"گداعلی" زنی به اسم خدیجه را صیغه می کند. اما پس از بچه دار شدن حسادت زنانه گل می کند و عزیز آقا سنجاق زیر گلوی بچه خدیجه می کشد و بچه از بین می رود. پس از آن خدیجه دو مرتبه بچه دار می شود و بازهم بچه به دست عزیز آقا از بین می رود. مرتبه سوم عزیز آقا فکر اساسی کرده و با خوراندن سم خود خدیجه را مسموم می کند. از اینجا پس از آنکه عزیز آقا سفره دل خود را برای مشدی رمضان و گلین خانم باز کرد نوبت آندوست که عینا" از این داستان نقل می گردد:
مشدي رمضان علي خاكستر ته چپقش را تكان داد و گفت
:خدا پدرت را بيامرزد،پس ما براي چه اينجا آمده ايم؟ سه سال پيش من در راه خراسان سورچي بودم. دو نفر مسافر پولدار داشتم،ميان راه كالسكه چاپاري شكست، يكي از آنها مرد، آن يكي ديگر را هم خودم خفه كردم و هزار و پانصد تومان از جيبش در آوردم . چون پا به سن گذاشته ام، امسال به خيال افتادم كه آن پول حرام بوده، آمدم به كربلا آن را تطهير بكنم . همين امروز آن را بخشيدم به يكي از علما،هزار تومانش را به من حلال كرد. دو ساعت بيشتر طول نكشيد،حالا اين پول ازشير مادر به من حلال تر است . خانم گلين قليان را از دست عزيز آقا گرفت، دود غليظي از آن در آورد و بعد ازكمي سكوت گفت: همين شاه باجي كه همراه ما بود، من مي دانستم كه تكان راه برايش بد است. استخاره هم كرده بودم. بد آمده بود. اما با وجود اين آوردمش . مي دانيد اين ناخواهري من بود، شوهرش عاشق من شد، مرا هوو برد سر شاه باجي. من از بسكه توي خانه به او هول وتكان دادم، افليج شد، بعد هم در راه او را كشتم تا ارث پدرم به او نرسد! عزيز آقا از شادي اشك مي ريخت ومي خنديد، بعد گفت: پس…پس شما هم…خانم گلين همينطوركه پك به قليان ميزد گفت
: مگر پاي منبر نشنيدي. زوار همانوقت كه نيت مي كند و راه مي افتداگر گناهش به اندازه برگ درخت هم باشد، طيب وطاهر مي شود.سلام، ديروز اول ژانويه سال ۲۰۰۹ ميلادي بود. با بچه ها تو اتاق نشسته بوديم و داشتم وضعيت خودم و رفقام رو با مردم سراسر دنيا قياس مي كردم: در يكي از روستاهاي دور افتاده استان بوشهر (مابين عسلويه و بوشهر) به نام ميانلو (يا همون تمبك) مشغول به كار هستيم. چهارماه بي پولي، دوري از خانواده و افسردگي حاصل زحمات من و همكارامه. حتي خيلي از كارگرهاي بدبخت به خاطر بي پولي توان رفتن به مرخصي هم ندارن.
ديروز متوجه شديم كه يكي از اين نفتكشهاي لعنتي در آب واژگون شده و كلي از حيوون هاي دريايي و ماهيهاي خليج رو از بين برده. جاي تاسفه. اگه همچنين ساحل بكري هر كجاي دنيا بود درآمد توريستي اش صدها برابر بيشتر از اين پروژه زهره ماري بود و طبيعت هم آسيب هاي اين چنيني نمي ديد. از نابودي درخت ها كه بگذريم، حيوون هاي اين منطقه اعم از گراز،روباه،شغال و ..مجبور به كوچ به ساير مناطق مجاور شده اند. نتيجه اينكه اين پروژه نه به حال انسانهاي عادي! و نه به حال حيوانات منفعتي نداشته؛ البته عوايد احتمالي آن به جيب عده اي معدود و احتمالا" مردم غزه خواهد رسيد.
دود سيگاري كه تمام فضاي اتاق رو پر كرده منو ياد ديسكو می اندازه. کریسمس مبارک تمبک!
کار تو تهران واسم تجربه های خوبی به همراه داشت.از جمله آشنایی با مردی به اسم عباس.م نویسنده و محققی که شخصیتش واسم تحسین برانگیز بود. از اون تیپ آدمایی که نه خدا و پیغمبر و نه هیچ چیزی رو قبول نداشت، اما سبک و سیاق زندگی اش درست تر از هزاران هزار آدم زاهد و مومن بود.
یکی از جمله هایی که همیشه از این مرد بزرگ یادم مونده جمله ایی بود که راجع به مرگ و زندگی می گفت (البته این جمله نقل قول بود): همه میگن که مرگ جزئی از زندگیه، اما واقعیت اینکه زندگی ما جزئیه از مرگه. برای اینکه ما میلیونها سال زنده نبوده ایم و میلیاردها سال نیز زنده نخواهیم بود. بدین معنی که زندگی ما فلاش بک کوچکیه که در طول بردار بی نهایت طولانی مرگ نمود پیدا میکنه.
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبد هیچ خلل زين پس چو نباشيم همان خواهد بود
سلام. دو سه سال پیش که تهران بودم روی یه پروژه برنامه ریزی استراتژیک که مرتبط با استان خراسان بود کار می کردیم. از قضا برای جمع اوری آمار و اطلاعات گذرم به یکی از سازمان های بزرگ دولتی که ید طولایی در امر جمع آوری و سازماندهی آمار در زمینه های متعدده داره (اسمشو نمی برم) افتاد.
آماری که مورد نیازم بود در رده آمارهایی بود که به طور رایگان برای عموم قابل استفاده بود. روز اول به خیال خام این که همون روز کاره جمع آوری آمار رو یکسره می کنم راهی اونجا شدم. متصدی مربوطه مرد حدود ۳۵ ساله مجردی بود که اولین بهونش این بود که "باید یه سرچی بکنم فردا بیا". خلاصه روزهای بعدی و بهانه های بعدی..
بعد از یک هفته سردرگمی قضیه رو با مدیرم در میون گذاشتم. ایشون که مرد باتجربه ای بود بلافاصله گفت بهش زنگ بزن بگو که جبران می کنم بعد نرخش رو هم تعیین کن. این کارو کردم و بعد از توافق نرخ، برای فردا قرار ملاقات گذاشتم. فردا مبلغ مربوطه رو توی پاکت گذاشتم و رفتم سراغش. بعد از اینکه پاکت رو روی میزش گذاشتم به ُطرفت العینی!! یک عدد سی دی که حاوی اطلاعات مربوطه بود رو در اختیارم قرار داد. "بین خودمون باشه، ماهم حقوقمون کمه بالاخره اموراتمون باید بگذره، هر موقع اطلاعات احتیاج داشتی بیا پیش خودم"
حدود ۲ ماه بعد بود که سخنگوی چندین کاره دولت آقای دکتر خبر پر حاشیه تک رقمی شدن نرخ بیکاری رو منتشر کرد. اون روز داشتم اخبار ۲۰:۳۰ رو نگاه می کردم. رفرنس این خبر سازمانی بود که چند ماه قبل بابت گرفتن آمار بهش مراجعه کرده بودم! همون لحظه ضمیر ناخودآگاهم صورت کارمندی که بهش رشوه داده بودم و قیافه حق به جانب آقای الهام رو کنار هم مونتاژ کرد.. خنده تلخی روی صورتم نشست...
پ.ن: با توجه به دقت خارق العاده ای که در ارائه این آمار لحاظ گردیده احتمالا اگر آقای الهام تنها به سخنگویی دولت مشغول شوند و عرصه را برای سایر بیکاران باز کنندُ نرخ بیکاری تا مرز صفر رقمی شدن هم پیش برود!!
سلام. هفته پیش ۵ تا ماشین پر از دختر و پسر شدیم و رفتیم لب یکی از سواحل بکر دریای خزر. خوشبختانه جمع یک دستی بودن. غیر از خندیدن کارمون شده بود فوتبال ساحلی و بعدشم شنا.به حدی خوش گذشت که حتی فکر بازگشت به عسلویه هم عذابم می داد. فقط ماهیگیری نکردیم. آخه تو جنوب یکی از سرگرمی های ما ماهی گرفتن و بعد کباب کردن کنار ساحل خلیجه.
جاتون خالی دیشبم با رفقا رفتیم لب ساحل همیشه سبز خلیج فارس. ذغال و قلیون و کباب بعد از کار روزمره عسلویه جدا" می چسبه. بعدشم با کله داغ آب تنی کنار مهتاب ساحل...
دیشب داشتم فکر می کردم که ظرف کمتر از یک هفته از دریای خزر جستم تا به ساحل خلیج فارس.شاید این واسه یه ایرانی نعمتی باشه (مطمئنم این حرفه من رو دوستان مقیم خارج از کشور بهتر درک می کنن). ولی باورتون نمی شه وقتی رد رنج و فقر رو توی صورت اکثر کارگران اینجا (وقتی هم مرخصی می رم توی صورت خیلی از مردم تهران) می خونم لذت تفریحات اینچنینی واسم کمرنگ و بعضی وقتا بی رنگ میشه. همیشه به این باورم که من اگه مولتی میلیادر هم بشم، وقتی میبینم که توده مردم دارن به دشواری با مشکلات زندگی جنگ می کنن، بازهم از زندگی لذت نخواهم برد. شاید یک راه حل این قضیه، هجرت و ترک دیار و میهن باشه. مسلما" تحمل درد غربت آسونتر خواهد بود.
شایدم یک روز بیاد که حسرت این روزها رو داشته باشم.
وقتي سوار اتوبوس شدم متوجه مرد سالخورده اي شدم كه در ميان ازدحام فوق العاده جمعيت راهي از ميون جمعيت باز كرد و پياده شد.
ياد دوراني ۷-۸ ساله كه هر روز از اتوبوس استفاده مي كرد افتادم. اون موقعا قبل از اينكه روي صندلي اتوبوس هاي شركت واحد تكيه بزنم كاملا" مطمئن مي شدم كه هيچ مردي حتي با تعداد بسيار اندكي از موهاي سفيد در تمامي اتوبوس سرپا نباشد. به خاطر همين توي اين دوران به ندرت روي صندلي اين اتوبوس ها نشستم. وقتي پيرمرد پياده شد و توي صورتش دقت كردم متوجه شدم كه اين پدر منه كه داره تند تند نفس نفس مي زنه. (البته پدرم با توجه به ازدحام جمعيت متوجه من نشد) پدري كه با وجود عمل قلب باز هنوزم صادقانه تلاش مي كنه...
قلبا" ناراحت شدم. نمي دونم چي بگم. آيا مردم ما عوض شدن يا چي. در يك كلام بگم در اعتبار اين شعر عميقا" شك كردم:
تو نيكي مي كن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز...آيا امروز بيابان من نبود؟
بچه تر که بودم مادرم می گفت "توی کتاب هزار و یک شب اومده که گذر زمان مرهم خیلی از دردهای آدمه" اون موقعا نمی فهمیدم یعنی چی. ولی الان خیلی خوب متوجه منظورش می شم.
به شخصه مشکلاتی توی زندگی داشتم که فقط گذر زمان (یا فراموشی یا هر چی که اسمشو بذارین) حلشون کرده یا حداقل تقلیلشون داده. اینو با جرات می تونم بگم که خیلی از مشکلات لاینحل آدمی هست که زمان اگه حل نکندشون دست کم تسکینی بر آنها خواهد بود.
خوب حال و روز عموم و زن عموم رو یادمه وقتی که پسرعموم (که سال آخر پزشکی هم بود) خودکشی کرد. هر دو مخصوصا زن عموم شبیه به دیوانه ها شده بودن. زمان بهشون خیلی کمک کرد الان حال و روز تقریبا" نرمالی دارن.
به عنوان یه دوست به شما پیشنهاد می دم اگه مشکل بزرگی دارین اونو به گذر زمان واگذارش کنید.
گرمرد رهی نهراس ز دیری و دوری دانی که رسیدن هنر گام زمان است
سلام. تهران که بودم یه آگهی استخدام مرتبط با کارم برای شرکت پتروپارس توی روزنامه دیدم. رزومه فرستادم و زنگ زدند. مرخصیم رو تنظیم کردم و برای مصاحبه رفتم.
اون روز حسابی خوش تیپ کردم و رفتم دفتر شرکت توی سعادت آباد. یه ساختمون چند طبقه لوکس. وارد طبقه پنجم که محل مصاحبه بود شدم، روبروم محل کار پرسنل بود که با پارتیشن جا شده بود. به محض ورودم یه خانوم خوش تیپ میانسال از دور بهم نزدیک شد و بلند گفت خوش اومدی. حسابی جوگیر شده بودم و یه پس زمینه ای هم از بچه ها راجع به محیط بعضی شرکت ها توی تهران داشتم. (به قول معروف یه چیزی شنیده بودم) خانم خوش لباس موقع نزدیک شدن دستش رو به نشونه این که روی مبل بشینم دراز کرد و من به خیاله این که می خواد دست بده دستم رو دراز کردم.
خلاصه این خانم واسه ممانعت از ضایع شدنم باهام دست داد. وقتی تو اتاق داشتم مصاحبه می کردم صدای خنده پرسنل از سوتی که داده بودم داشت می اومد، جوری که خودمم خندم گرفته بود. البته احساس کردم این خانم و مابقی پرسنل قضیه رو به حساب سادگیم گذاشتن. حتی خانم مذکور موقع خداحافظی هم اومد و بدرقم کرد. (این دفعه دیگه باهاش دست ندادم)
به نظر خودم آفتاب مهتاب ندیدنم هم روی این قضیه بی تاثیر نبود. از محیط عسلویه (به قول بچه ها جزیره نرها) پاشی بیای و بری یه شرکت درجه یک توی تهران. معلومه که ظرفیت آدم نمی کشه..
بعد از اون دو دفعه بهم زنگ زدن ولی من که با حقوق عسلویه حسابی بد آموز شدم نتونستم با حقوق پیشنهادیشون کنار بیام.
سلام. این شعر احمد شاملو انقدر زیباست که جدا" از خوندنش سیر نمی شم:
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است. و هر انسان برای هر انسان برادری است.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند. قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ای است تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم.
احمد شاملو
به امید اون روز ...
دکتر مصدق را همگی می شناسیم. سمبل ملی شدن صنعت نفت ایران و مبارزی که تاثیرعمیق و قابل ستایش وی در تاریخ سیاسی ایران مایه مباهات و افتخار هر ایرانی است. حال به این خبر توجه کنید: اواخر مرداد ماه گذشته نائب رئیس شورای شهرتهران در پاسخ به گروهی از خبرنگاران که در روز خبرنگار خواستار نامگذاری خیابانی در تهران به نام مصدق شدند چنین پاسخ داده: "بهتر می دانم به این موضوع نپردازید و از طرح نامگذاری خیابان مصدق خودداری کنید!!"
واقعا آیا این شورای شهرتهران، پایتخت ایران است؟ آیا تصمیم گیران سیاستهای شهری تهران دغدغه ایران و ایرانی را بر سر می گذرانند؟ جای شرمساری و ننگ است، اگر دکتر مصدق و همرزمانش نبودند که امروز نمی توانستید شعار زیبای"تزریق نفت به سفره های مردم" سر بدهید.
عمق فاجعه وقتی مشخص می شود که بدانیم در قاهره پایتخت مصر، خیابانی به نام دکتر مصدق نامگذاری شده است. واقعا" نمی دانم این چه سیاست کثیفی است که از زوال چهره های تاریخی ملی حمایت می کند؟ به نظرم امثال این سیاست نه تتها خیانت به تاریخ ملت ایران است بلکه دهن کجی به روح تمامی مبارزات آزادیخواهانه است.
ما "استراتژی های مدیریت کلان شهری" و"مدیریت واحد شهری"نخواستیم، حداقل کاری نکنید که از ایرانی بودنمان خجل زده شویم.
به قول شاعر ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان.
